![]() |
![]() |
|
| زندگی ادامه داره |
|
((تــــــا به کــــی)) من در این نقطه دور |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آذر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط نیکی |
|
|
عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت» عشق يعنی زندگی تا زير صفر عشق يعنی پر کشيدن تا عروج عشق يعنی طی راه بی فروغ عشق يعنی ناله گيتار من عشق يعنی درد بی درمان من عشق سودای دل بيمار ماست عشق مرگ لحظه ديدار ماست عشق فرياد انا الحق گفتن است عشق در آغوش ياران خفتن است عاشقی بايد که آنرا درک کرد اين زبان از گويش عشق عاجز است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
قاصـــــــــــدک
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
اون قدر تنهام که همه عالم اگه پیشم باشن بازم تنهام... دلم واسه غربت خودم می سوزه... اشکهام امون نمی ده... کی فکر می کنه من اینا رو بگم... تمام حرفهام تو دلم فسیل شده... دیگه رنگ روز و شب برام فرقی نمی کنه... فقط می خوام چشام بسته باشه به هیچی فکر نکنم.. می خوام برم... یه رفتن همیشگی... خسته شدم... به کی بگم... اون که باید بشنوه خیلی وقته کر شده... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
من تو را خواهم سرود ... من سرود دشت های تشنه به گوش دریا زمزمه خواهم کرد من تو را به ضیافت دل خواهم خواند تو را ای آ شنا ..... ای دوست ..... هر لحظه را به انتظار نشسته ام و بدین گو نه عمرم را دستاویز جستجو یی نموده ام تا آنگه به ناگاه نامت را در التقای دو نگاه ... دو سلام ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
گفتی : غزلی بگو ! چه بگویم ؟مجال کو؟ شیرین من برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل, ولی گیریم هوای پر زدنم هست , بال کو؟ گیریم به فال نیک بگیریم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چار فصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط نیکی |
|
|
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب / گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
یـــــــــــــــــــــــــــــــــــار یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا نور تويي سور تويي دولت منصور تويي مرغ كه طور تويي خسته به منقار مرا قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا روز تویی روزه تویی حاصل دیوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تانبدی این همه گفتار مرا حضرت مولانا* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
همیشه عاشق بودن در کنار تو بوده و هستم پس همشه در کنارم بمان
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را د وست دارم چون تجربه اش كرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ كس اشكهايم را نميبيند اما از روزي كه تو را ديديم نوشتم ازتنهائي بيزارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط نیکی |
|
عید همه شما دوستای گلم مبارک |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط نیکی |
|
![]()
روز عشق به همه عاشقا تبریک میگم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
خـــــــیال
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب، ظهر دم کرده تابستان بود. آب در حوض نبود! ماهیان گفتند: «هیچ تقصیر درختان نیست.» تو اگر در تپش باغ، خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط نیکی |
|
کجاست بگو؟ هرچی داره از تو داره اما به جاش با یک قسم هر چی که داشتی برده کو؟ تنها شدی باز بی کس و بی قمخوار شدی گذاشت و رفت ، دیدی دوست نداشت و رفت کجاست بگو؟ اونکه برات می مرده هرچی که داشتی برده اونکه یه باره اومد آتیش به زندگیت زد ازت برید???? حرفاشو باور نکنی ساده ی دل داده ی من گول نخوری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط نیکی |
|
|
****************************************** دوش دیدیم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتادو دو ملت عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدن
شکرآن راکه میان من و اوصلح فتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خند شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
تا قيامت .................. من ميگم بهم نگاه كن تو ميگي كه جون فدا كن من ميگم چشمات قشنگه تو ميگي دنيا دو رنگه من ميگم دلم اسيره تو ميگي كه خيلي ديره من ميگم چشماتو واكن تو ميگي من و رها كن من ميگم قلبم رو نشكن تو ميگي من مي شكنم من ؟ من ميگم دلم رو بردي تو ميگي به من سپردي ؟ من ميگم دلم شكسته است تو ميگي خوب ميشه خسته است من ميگم بمون هميشه تو ميگي ببين نمي شه من ميگم تنهام مي ذاري تو ميگي طاقت نداري من ميگم تنهايي سخته تو ميگي اين دست بخته من ميگم خدا به همرات تو ميگي چه تلخه حرفات من ميگم كه تا قيامت برو به سلامت ..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم یه لحظه سازه عاشقی عاشق با تو بودنم روشن ترین ستاره ام میخواهمت میخواهمت تو ماندگاری در دلم می دانمت میدانمت
ای همه ی وجود من نبود تو نبود من نبود تو نبود من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
دارم, اینها خراش های عشق مادرم هستند .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط نیکی |
|
|
*و خداوند عشق را آفرید*
عشق؟........................................................و زندگی در گذر است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
نهعشق نه سکوت نه فریاد....
یه روز بهم گفت: میخوام باهات دوست بشم؛ آخه میدونی! من اینجا خیلی تنهام...
من اینجا خیلی تنهام...
بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی! من اینجا خیلی تنهام...
من اینجا خیلی تنهام...
آخه میدونی! من اینجا خیلی تنهام...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
دادمعشوقه به عاشق پیغام. که کند مادر تو با من جنگ هرکجابینم از دور کند چهره پر چین و جبین پر آژنگ با نگاه غضب آلوده زند بر دل نازک من تیر خدنگ از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلما سنگ مادر سنگ دلت تا زندست شهد در کام من و توست شرنگ نشوم یک دل و یک رنگ تو را تا نسازی دل او از خون رنگ گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف درنگ روی سینه ی تنگش بدری دل برون آری ازآن سینه تنگ گرم و خونین به منش باز اری تا برد ز آینه ی قلبم زنگ عاشق بی خرد ناهنجار نه بل آن فاسق بی عصمت وننگ حرمت مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه ز بنگ رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدرید و دل آورد به چنگ قصد سر منزل معشوقه نمود دل مادر به کفش چون نارنگ از قضا خورد دم در به زمین و اندکی رنجه شد او را آرنگ آن دل گرم که جان داشت هنوز افتاد از کف آن بی فرهنگ از زمین باز چو برخاست نمود پی بر داشتن دل آهنگ دید کز آن دل آغشته به خون آید آهسته برون این آهنگ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
تقدیم به داداشی گلم سامان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
بی تو به سر نمیشود. . . . . . . . . . . .
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود* * داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو* * گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند* * عقل خروش میکند بی تو به سر نمی شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من* * خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی* * آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی* * آن منی جا روی بی تو به سر منی شود دل بنهند برکنی توبه کنند بشنی * * این همه خود تو میکنی بی تو به سر نمی شود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی * * باغ ارم سقد شدی بی تو به سر نمی شود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم* * ور بروی عدم شدم بی تو به سر نمی شود خواب مرا ببسته یی نقش مرا بشسته یی* * وز همه ام گسسته یی بی تو به سر نمی شود گر تو نباشی یار من گشت خراب ار من* * مونس و غم گسار من بی تو به سر نمی شود بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم* * سر ز غم توچون کشم بی تو به سر نمی شود هر چه بگویم این سند نیست جدا ز نیک و بد* * هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
خنده ی معشوقه ی نا لایقی
باچشم تر رفتن به سوی روزگار
" به امید روزی که بگویند عشق مرده است "
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
(( تقدیم به همه گل های روی زمین))
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشیست" " تا نپنداری که احوال جهان داران خوشست از زبا ن سوسن آزاده ام آمد بگوش" " کاندرین دیرکهن کار سبکباران خوشست
فال............ یارب این شمع دل افروز کاشانه کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست حالیا خانه برانداز دل و دین من است تا هم آغوش که می باشد و همخانه کیست باده لعل لبش کز لب من دور مباد راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست دولت صحبت ان شمع سعادت پرتو باز پرسید خدا را که به پروانه کیست می دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مایل افسانه کیست یارب این شاه وش ماه زهره جبین در یکتای که و گوهر یکدانه کیست گفتم آه از این دل دیوانه حافظ بی تو زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه گیست
((حافظ)) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط نیکی |
|
|
**سال نو مبارک**
کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط نیکی |
|
زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر می گردد
كه كلاه از سر بر می دارد و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
آن لحظه مسدودی ست كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
کوچه دلتون همیشه پر از شادی و عشق باشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
عشق یعنی..........
عشق يعني آرزوي بي حساب عشق يعني از خيالي ريختن عشق يعني در ره جانان شدن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني همچو مو نازك شدن عشق يعني راه رفتن بي هدف عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني التهابي دائمي عشق يعني صد سؤال بي جواب .....؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط نیکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام خوش امدید امید وارم هر گونه کاستی تو این وبلاگ هست به بزرگی خودتان ببخشید ممنون نیکی
|
| پیوندها |
|
؟؟؟احساس زیبا بسته شد؟؟؟؟ ؟؟؟؟قصر بسته شد؟؟؟؟ اشک نیکی...... دل نوشته های مهدی...... سوشیانت (لیلا محسن) دستنوشته های یه پسر ایرونی نمیدونم اسمشو چی بذارم |
|
RSS
|